کسی چه می داند!!!
شاید،
شاید اگر اینقدر همدیگر را دوست نمی داشتیم
اگر از دور
به تماشای روح هم نمی نشستیم
کسی چه می داند!!!
اگر آسمان مارا از هم جدا نمی کرد
شاید،
شاید اینقدر به هم نزدیک نبودیم . . .
لینک ثابت نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 14:51 توسط • شارلــ ــوطي • |
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور ؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد !
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود
دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم !
تنها برو ...
تو یه وبلاگ خوندم خیلی قشنگ بود و آشنا...
لینک ثابت نوشته شده در جمعه 1390/08/20ساعت 23:7 توسط • شارلــ ــوطي • |
آخه جایی راحتتر از اینجا نداشتم...
اومدم که بمونم...
اما هرچند حضورم کم رنگ باشه از بی رنگی بهتره...
هم سلولیا کجائید؟؟
+ جاوید شـــارلـوطــ ــی
لینک ثابت نوشته شده در جمعه 1390/08/13ساعت 21:7 توسط • شارلــ ــوطي • |
باید برم...
دیگه جایی برای موندن ندارم...
پس میرم...!
میرم به یه سلول جدید...!
+خداحافظ هم سلولی ها برای همیشــــــــ ــــــه...!
لینک ثابت نوشته شده در جمعه 1389/02/17ساعت 22:45 توسط • شارلــ ــوطي • |
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گویی
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن
فرود نمی آورند
و سرمایه ماورائی هر کس
حرف هایی است که برای نگفتن دارد
حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند
و بیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه 1388/10/15ساعت 23:34 توسط • شارلــ ــوطي • |
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه 1388/10/08ساعت 12:30 توسط • شارلــ ــوطي • |
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم
به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و
ابعاد دیگری را می یابم
به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و
او را می پرستم و حیات و هستی خود را
تقدیمش می کنم...
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 10:45 توسط • شارلــ ــوطي • |
